زمین – به زمین نشستن آسمان همراه مازندران

زمین – به زمین نشستن: آسمان همراه مازندران هواشناسی آسمان مازندران هواشناسی مازندران آسمان صاف آسمان صاف تا نیمه ابری

گت بلاگز اخبار فرهنگی و هنری پشت پرده نام‌های قاتل اهلی

«قاتل اهلی» حکایتِ گذشتنِ یک قهرمان از «همه» سرمایه‌اش جهت یک «ملت» هست؛ و نام‌هایی که کیمیایی جهت شخصیت‌های فیلمش برگزیده، هر یک ماجرایی خارج از دنیا فیلم دارد

پشت پرده نام‌های قاتل اهلی

پشت پرده نام های قاتل اهلی

عبارات مهم : مسعود کیمیایی

«قاتل اهلی» حکایتِ گذشتنِ یک قهرمان از «همه» سرمایه اش جهت یک «ملت» هست؛ و نام هایی که کیمیایی جهت شخصیت های فیلمش برگزیده، هر یک ماجرایی خارج از دنیا فیلم دارد.

همین آغازِ مطلب باید گفت که به باور نگارنده می توان «قاتلِ اهلی» را با وجود ضعف هایی که دارد، در میان چند فیلم اخیرِ مسعود کیمیایی، یعنی فیلم های «حکم»، «رئیس»، «محاکمه در خیابان»، «جُرم» و «متروپل» عالی ترین و پویاترین فیلم به شمار آورد. «قاتل اهلی» در مقایسه با این چند فیلمِ یادشده ، «همگانی تر» است . بدهید معنی که در این فیلم نیز کیمایی همان آرما های همیشگیِ فیلم هایش، همچون مردانگی و ایستادگی و رفاقت و پرداختن بهای آن ها را به تصویر کشیده، ولی در گستره یی عمومی تر و صد البته امروزی تر.

جهان فیلمِ «قاتل اهلی» بسیار وسیع تر است از عوالم شخصیِ دو رفیق یا مناسباتِ خطرناک یک خرده مافیا یا به آب و آتش زدنِ یک پدر جهت پسرش و یا حتی غیرت دو دوست در ایستادن پای یک زن. «قاتل اهلی» حکایتِ گذشتنِ یک قهرمان از «همه» سرمایه اش جهت یک «ملت» است.

رفاقت نیز اگر در «جُرم» یا «متروپل»، رفاقتِ بینِ دو رفیقِ هم سن و هم دوره و هم نسل و در یک کلام، حکایت دوستیِ دو رفیقِ برادر هست، در «قاتل اهلی»، رفاقتی است بینِ دو نسل و دو دوره و دو روزگارِ متفاوت و روایتی است از رفاقت پدر با پسر و پسر با پدر.

«جلال سروش»، «سیاوش»، «زاهدی»، «بهمن» و «مهتاب»؛ این ها نام شخصیت های مهم تازه ترین فیلم مسعود کیمیایی به نام «قاتل اهلی» هست.

«قاتل اهلی» داستان یکی از فعالانِ بخشِ شخصی است به نام حاج جلال سروش (با بازی پرویز پرستویی). او که از بازماندگانِ روزهای جبهه و دفاع مقدس هست، به جُرمِ ایستادن جلو «پیسارو»، مافیایی که تنها یکی از جنایت هایش، وارد کردنِ داروی فاسد به کشور و کشتن شماری بیمارِ بی گناه هست، باید به مشکل تاوان بدهد؛ و «تنها شدنِ» سروش، تنها یکی از عواقب درافتادنِ او با پیسارو است.

** جلال سروش / میزان تسلیم

نام هایی که کیمیایی جهت شخصیت های مهم فیلم خود برگزیده، هر یک عقبه یی پُرمعنا دارد که با هویت شخصیت های فیلم گره خورده هست. لغت نامه دهخدا ذیل مدخل «سروش» که در اوستا به شکل «سرئوشه» به کار رفته، نوشته است:

«سرئوشه در اوستا به معنی اطاعت و فرمانبرداری و مخصوصاً پیروی از اوامر خداوندی است و آن، از ریشه اوستایی ‘سرو’ به معنی شنیدن آمده است… . وی [یعنی سروش یا همان سرئوشه] مظهر اطاعت و نماینده صفت رضا و تسلیم در برابر اوامر اهورایی است… . در ادبیات متأخر زردشتی، سروش از فرشتگانی است که در روز رستاخیز به کار حساب و میزان گماشته خواهد شد؛ و از گات ها نیز برمی آید که این فرشته در اعمال روز جزا دخالت دارد (یسنا ۴۳، قطعه ۱۲)».

در «سروشِ» فیلم کیمیایی نیز به خوبی می توان اطاعت و تسلیم و رضا در برابر قادرِ مطلق متعال را دید. سروشِ «قاتل اهلی» تا آخر بر سر حرفش می ایستد و پا بعد نمی کشد. او برابر مافیایی آشنا شده است ولی ناشناس قد علم می کند و سینه سپر، تا نگذارد داغی که داروی فاسدِ وارداتیِ پیسارو بر دلش نشانده و همسرش را از او گرفته، بر سینه دیگران بنشیند و نیز نگذارد پیسارو با باندبازی ها و وارداتش، حیات صنعت و کار و تولیدِ این مملکت را بخشکاند. بنابر این باید هزینه بدهد؛ از آبرو گرفته تا فرزند و فرزندخوانده و همه هستی اش. ولی جلال سروش می ایستد و در برابر هرچه در راه این ایستادگی برایش رقم می خورد، صبر می کند و رضامند هست.

در سکانسی از فیلم می بینیم که جلال سروش هنگامی که در منزل می خواهد نماز بخواند، روبری علامتِ هفت تیغه یی قامت می بندد و بعد هم اینسرت یکی از تیغه های علامت، گل درشت می شود که روی آن نام مبارک قمر بنی هاشم (ع) نوشته شده است هست. این تأکید فیلمساز بر اینکه قهرمانش تنها زیر علم «خداییان» سینه می زند، بخشی دیگر از شخصیت پردازیِ تصویریِ جلال سروش است که در ضمن آنکه تسلیم و مطیعِ محض بودن علمدارِ کربلا را به یاد می آورد، به اطاعت و بندگیِ این مرید آن حضرت، یعنی جلال سروش، نیز اشاره دارد.

کیمیایی نامِ کوچکِ «سروشِ» فیلمش را هم «جلال» گذاشته تا به خوبی تکمیل کننده شخصیت قهرمان دلخواه او باشد. جلال سروش تنها در برابر خالق یکتا صفت تسلیم را نمودار هست؛ ولی در برابر ظلم و ظالم، گردن کلفت است و زورمند، بعد باید نامش «جلال» باشد. لحن نیمچه لاتیِ پرویز پرستویی جهت این نقش نیز شاید هم تمهیدی بوده در جهتِ برجسته کردنِ این «اَشدّاء علی الکفار» بودنِ شخصیت و هم اقدامی جهت فاصله گذاری با دیگر شخصیت های این چنینی که پرستویی تاکنون بازی کرده است (همچون حاج کاظمِ «آژانس شیشه یی» یا حیدرِ «بادیگار»).

البته همین جلالِ سروشِ استوار، دلی دارد شکننده و چشمی که اشکش را فرونمی خورد (از شاخصه های بازی پرستویی)؛ چه در برابر دخترش، چه آنجا که پسرش را گرفتار می بیند، یا هنگامی که به یاد همسرش می افتد و یا آن گاه که در محبس افتاده و خود را تنهای تنها می بیند و پای تلفن با بغض به حاج آقا نور (با بازی پرویز پورحسینی) می گوید: «خدا نکنه که آدم، بی گناه بی آبرو بشه…».

افزون بر این ها، چنان که پیش تر اشاره شد، طبق آنچه در ادبیات زرتشتی آمده، «سروش» از فرشتگانی است که در روز رستاخیز به کار حساب و میزان گماشته خواهد شد. در «قاتل اهلی» نیز با یک سروش روبروییم که نوع عملکردش، میزان و معیاری است جهت سنجش راستی یا ناراستی هم روزگارانِ امروز و دیروزش.

معرفی جلال سروش، قطره چکانی و تا حدی گول زشت هست. سکانس افتتاحیه فیلم، بیانیه یی است که به شکل مونولوگ و در قالب سخنرانیِ در یک جمع عمومی از زبانِ جلال سروش بیان می شود؛ چیزی از جنس همان بیانیه های غلیظِ «بگیرید جلو این دزدانِ بیت المال را».

این بیانیه هنگامی که با آن لحن لات منشانه پرستویی آمیخته می شود و بعد از پایانِ مونولوگ کات می خورد به نشستن او روی صندلی عقب ماشین شاسی بلند و نمایش راننده و محافظ و دوروبری ها و بعد، آن منزل و زندگی شمال شهریِ او را به همراه دارد، این ظن را در بیننده تقویت می کند که این بار هم قرار است با یکی دیگر از آن نورچشمی هایی روبرو شود کین جلوه در محراب و منبر می کنند و چون به خلوت می روند، آن کار دیگر می کنند. دامن زدن فیلم و فیلمساز به این گمان تا حدود بیست دقیقه اول فیلم ادامه دارد و بعد از مکالمه زاهدی (حمیدرضا افشار) با سیاوش (امیر جدیدی) است که کم کم شخصیت مهم حاجی (جلال سروش) رخ عیان می کند.

** سیاوش / سوختن در آتش

امیر جدیدی، بازیگر توانمند و جوان خوش آتیه سینمای کشور عزیزمان ایران در فیلم «قاتل اهلی» خوش درخشیده و هم صدا و هم بدنِ او به درستی در خدمت نقش قرار گرفته هست. جدیدی نقش پسر جوانی به نام «سیاوش» را بازی می کند که حکم فرزندخوانده جلال سروش و معتمد و امین او را دارد. سیاوش پسر یتیمی است که سروش او را از یتیم منزل نزد خود آورده و زیر بال و پرش را گرفته و همه سرمایه خود را به دست او سپرده است.

در شخصیت پردازی سیاوش نیز کیمیایی به شکل غیرمستقیم روی حافظه داستانی و تاریخی مخاطب حساب باز کرده هست. همچنان که می دانیم، «سیاووش» نام پسر جوان و رشید و پاک نهاد کی کاووس (پادشاه کیانی ایران) است که کاملاً تحت تربیت و پرورش رستم بزرگ می شود و حکم پسرخوانده رستم را دارد. در شاهنامه حکیم فردوسی می خوانیم که هنگامی که سودابه، همسرِ فتنه انگیز کاووس، سیاووش را می بیند، دل به او می بازد و در پی آن برمی آید تا آتش هوس خود را با وصال سیاووش فروبنشاند. ولی سیاووش، تن به خیانتِ به پدر نمی دهد. ازاین رو به اغوا و جنبش سودابه، ناگزیر می شود که جهت اثبات بی گناهی اش درون آتش رود و جان خود را به خطر افکند؛ و صدالبته که از این آزمایش سربلند بیرون می آید.

در فیلمِ کیمیایی نیز کار جهت سیاوش به جایی می رسد که وی جهت اثبات وفاداری اش به جلال سروش، باید خطر کند، تا گمانِ نادرستِ نمک نشناسی را که دیگران (زاهدی) از او در ذهن سروش ساخته اند، پاک کند. اینجا نیز سیاوش سربلند هست. کیمیایی طوری سیاوش را نوشته که بخشی از شخصیتِ وفادارِ او با وجود شخصیت احمد (با بازی حمیدرضا آذرنگ) کامل می شود. درواقع به موجب حکمتِ «تُعرف الأشیاء بأضدادها» (هر چیز با ضدّ خود آشنا می شود)، در «قاتل اهلی» حضورِ هرچند کوتاه و به ظاهر بی ربط احمدِ بی وفا که نمک جلال سروش را خورده ولی نمکدان شکسته، صرفاً جهت این است که عیار وفاداری و مردانگیِ سیاوش بهتر مشخص شود.

کیمیایی بارها نشان داده که چه ارزش ولالیی جهت رفاقت قائل هست؛ و رفاقت «جونی و خونیِ» این فیلم تازه اش نیز در رابطه جلال سروش و سیاوش جلوه گر شده است هست. آنچه از کلِ فیلم برمی آید، این است که سیاوش همان جلال سروش هست؛ جلال سروشِ دهه ۹۰. سروش و سروش ها دیروز و امروز انقلاب را حفظ کرده اند و سیاوش و سیاوش ها قرار است امروز و فردای انقلاب را حفاظت کنند؛ از این رو خار چشمِ پیسارو و پیساروها هستند و باید هرطور شده، از سر راه برداشته شوند. جلال و سیاوش، حکم پدر و پسر را دارند؛ و آن قدر که سیاوش به جلال شبیه هست، پسرِ جلال، سرِ سوزنی از این شباهت را به پدرش ندارد. شجاعت، حواس جمعی و ایستادگی سیاوش درست مانند جلال سروش هست؛ بعد باید عاقبتشان هم مانند هم باشد.

افزون بر این، به نظر می رسد که سیاوش به دخترِ سروش، یعنی «مهتاب» (با بازی پگاه آهنگرانی)، علاقه مند هست؛ و این را از همان سکانس کنسرت و بعد، حضور این دو در ماشین و گفتگویشان می فهمیم. سیاوش مهتاب را دوست دارد، درحالی که مهتاب عاشقِ «بهمنِ» خواننده (با بازی پولاد کیمیایی) هست. این، یعنی اینکه بستر فراهم بوده که پای فیلم و فیلم ساز بلغزد و یک مثلث عشقیِ سبک و نامربوط در وسطِ ماجرای اجتماعی – سیاسی – وجدانی فیلم شکل بگیرد و کمر فیلم را بشکند؛ ولی خدا را شکر این طور نشده هست. سیاوش با بهمن نمی جنگد و به ظاهر تلاشی جهت مسابقه با او در علاقه به مهتاب ندارد، ولی تا آخر فیلم به شکلی زیرپوستی شاهد مسابقه عاشقی و اثباتِ عاشقی بهمن و سیاوش هستیم.

** بهمن و مهتاب / حرمتِ هنرمند

در سکانسی که بهمن به دفتر سروش می آید تا ضمن نخستین دیدارش با پدرِ مهتاب، علاقه مندی اش به مهتاب را به سروش اعلام کند، بحثی بین او و سروش درمی گیرد که ناراحتی و دل شکستگی مهتاب را رقم می زند؛ چیزی که مسبب آن، بهمن است.

او در توجیه واکنش‌ها خود، به مهتاب می گوید که «من حرمت نشکستم؛ نگذاشتم حرمت هنرمند شکسته بشه». بهمن نشان می دهد که مهتاب را دوست دارد، حرف های قشنگی هم به او می زند (مانند اینکه هنگامی که به بالین می رود به او می گوید که «اگر آدم یه نفر را داشته باشد، اون یه نفر براش می شه مردم»)، ولی به هیچ روی حاضر نمی شود جهت مهتاب ذره یی از حیثیتِ هنری خود خرج کند. در عوض سیاوش که هم مهتاب را دوست دارد و هم پدرش را، این دوست داشتن را در عمل و با حراج گذاشتنِ هستی خود نشان می دهد.

«بهمن»، پسر اسفندیار، در تاریخ اسطوره یی ما یادآور کینه یی عمیق هست؛ اسفندیار به نیرنگ گشتاسپ، رودروری رستم می ایستد تا در جنگی که یا او باید بمیرد یا رستم، اعتبار و بزرگی رستم را به بند کشد. رستم نیز علی رغم خواستِ دلش، ناگزیر می شود که اسفندیار را بکشد. اسفندیارِ زخم خورده، لحظه یی قبل از مرگ، پسر خود را به رستم می سپارد تا زیر نظر او پرورش یابد. بهمن نیز مانند سیاوش، زیر دست رستم بزرگ می شود، ولی با داغ و کینه پدر. بعد از آنکه رستم می میرد، بهمن آخر انتقام پدرِ خود را از زال و خاندان رستم می ستاند.

در فیلم مسعود کیمیایی نیز بهمن، همانند سیاوش و مانند همه نسل فرزند های بعد از انقلاب، حکم فرزندی را دارد که نسل و تفکر جلال سروش او را پرورش داده هست؛ ولی این بهمن، بسیاری از پرسشها امروزش، همچون برهم خوردن کنسرتِ مجوزدارش را از چشم سروش می بیند، بعد بر خود مورد نیاز می داند که جلو سروش بایستد. با این نگاه می توان بهمن را یک توده برف بزرگ (بهمن) دانست که در شروع گوله برفی کوچک بوده و امروز بهمنی شده است تا انتقامِ همه کمبودهایش را از جلال سروش بگیرد و بر سر زندگی او خراب شود.

در این میان، مهتاب، همچون نامش که نوری است در تاریکی شب، در هر موقعیتی به دنبال روشنی هست؛ حتی شغلش نیز کتاب فروش هست. او پدرش را دوست دارد، برادرش را دوست دارد، بهمن را هم دوست دارد؛ ولی در کشمکش بین بهمن و پدر، هر جا که مورد نیاز می بیند، تمام قد از پدر خود دفاع می کند و از قالب کلیشه یی دخترِ مخالف خوانِ چنین پدرهایی در می آید.

** زاهدی و پیسارو / شنیدن به جای دیدن

در بسیاری از فیلم های مسعود کیمیایی، نامِ بدمنِ فیلم از خود او بزرگ تر هست. عادت کرده ایم که در فیلم های بسیاری که او ساخته، بیش و پیش از آنکه آدم بدِ فیلم را ببینیم، وی را بشنویم؛ لیکن شنیدن، همواره در دل خود، جادوی خیال و بزرگ پنداری را نهفته دارد؛ چیزی که دیدن از آن بی بهره هست.

در «قاتل اهلی» آنتاگونیست یا ضدقهرمان فیلم را زیاد «می شنویم». همه جا صحبت از «پیسارو» است و در شروع اصلش نمی دانیم که این پیسارو چیست. آدم است؟ تشکیلات است؟ چه هست، نمی دانیم. این پیسارو که شنیده هایمان او را چون دیوی هفت سر در ذهنمان تصویر می کند، ناگزیر است نمودی عینی داشته باشد و فیلم ساز «زاهدی» (با بازی حمیدرضا افشار) را جلوه یی از پیسارو معرفی کرده هست؛ ولی جلوه یی به شدت کم عمق و درسطح مانده. بااهمیت ترین ویژگیِ معرِف زاهدی، همین نام او هست. اینجا نیز فیلمساز از حافظه فرامتنیِ مخاطب یاری گرفته هست؛ هر یک از مخاطبانِ فیلم که اندکی شعر حضرت حافظ را خوانده باشد، می داند که «زاهد» در شعر حافظ، اغلب معنایی ضدِ زهد و پارسایی دارد و شخصی ریاکار و دورو را معرفی می کند. در فیلم کیمیایی نیز این نام جهت «زاهدی» گزینش شده است تا تأکیدی باشد بر دورویی او و خنجر از پشت زدنش به جلال سروش.

داستان فیلم، ماجرای جلال سروش و سیاوش و پیسارو هست. در این میان، حضور بهمن، به تمامی حاشیه یی و الصاقی هست، که متأسفانه حجم زیادی از فیلم نیز به ویدئو های خوانندگی او و شعرهای انتقادی گل درشتی که می خواند، تخصیص داده شده است یافته؛ که البته همه این بزک ها نیز نتوانسته اضافی بودنِ این نقش و ماجرایش و چسبانده شدنش به کل فیلم را پنهان کند. ای کاش فیلمساز به جای پرداختن به بهمن، روی نقش زاهدی و روابط پیسارو زیاد کار می کرد تا همپای رُلِ مثبتِ پُر و پیمانِ فیلم، رُلِ منفی پیچیده تر و نیرومند تری را نیز شاهد باشیم. اگر این طور می شد، شاید نیازی نبود فیلمساز در سکانسِ تماس تلفنی سیاوش با زاهدی (در آخرهای فیلم) دست به دامانِ تصادف شود و در حین مکالمه، خدمتکاری به شکلی بچگانه لو بدهد که زاهدی در استخر است.

از همه این ها که بگذریم، «قاتل اهلی» که شاید امروزی ترین فیلم در میان چند فیلم اخیر مسعود کیمیایی باشد، فیلمی است که اشتیاق دیدن و یا حتی دوباره دیدنش نمی تواند دست از سرِ مخاطبِ اهل سینما بردارد؛ «قاتل اهلی» فیلمی است که «قهرمانِ» اصیل، یعنی کیمیای این سال های ایران، را در خود دارد و از این دید غنیمتی است در میان انبوه فیلم های شبیه به هم که می خواهند تصویر قهرمان را روی دیوار اتاق خواب و یا هال چهاردیواری های قوطی کبریتی نقاشی کنند.

پشت پرده نام‌های قاتل اهلی

واژه های کلیدی: مسعود کیمیایی | پرویز پرستویی | پولاد کیمیایی | اخبار فرهنگی و هنری


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs